آخرین پست سال 1391...
سلام به دختر گلم....
الان که دارم برات می نویسم ساعت 5 صبح روز چهارشنبه ( 30/12/1391) هست که تا چند ساعت دیگه سال نو می شه....تازه کارهام تمام شده و فرصت کردم که برات یک پست در آخر سال قرار بدم...
خیلی خسته ام ولی دلم نیامد که پیشاپیش بهت عید رو تبریک نگم...عسل مامان،سارینا جان، الهی که سالی پر از خنده و شادی و موفقیت در پیش رو داشته باشی و پیشاپیش هم به شما و هم به دوستان وبلاگی مون عید رو تبریک می گم...
خدا رو شکر که یک سال دیگه هم به خوبی و خوشی گذشت....
عزیزم، من و بابا خیلی دوستت داریم و برات در سر سفره هفت سین کلی آرزوهای خوب می کنیم...ایشالاه که همیشه تنت سالم باشه .
الهی فدات بشم، که داریم کم کم وارد ماه تولد دختر گلم می شیم...و باید کم کم منتظر روز تولد تک ستاره مون باشیم.....
در ضمن یکی از خاطره های خیلی خوبت که در سال 1391 بود رو فرصت نکردم که وارد کنم ولی در اولین فرصت برات ثبت می کنم...



عزیزم، ایشالاه که هیچ گاه خنده از لبات جدا نشه.
خیلی دوستت دارم ..... البته هم شما و هم بابا محمد رو.
پس از همین جا به بهترین همسر دنیا هم سال نو را پیشاپیش تبریک می گم. ایشالاه که همیشه سایه اش بالا سر من و سارینا باشه....
خداحافظ تا سال دیگه....


آخرین پست سال 1391...
